معرفی کتاب عطش
کتاب عطش روایتی مستند و ادبی از زندگی، استادان، شاگردان و سیر توحیدی آیتالله سید علی قاضی طباطبایی است. این اثر با تمرکز بر عبودیت، آداب شرع، مجاهده و استقامت، گوشههایی از احوال این عارف برجسته را بازگو میکند.
درآمدی بر کتاب عطش
ای عشق همه بهانه از تو
چگونه باید خفاش شبپر، به توصیف آفتاب عالمتاب بنشیند و چگونه قطرهای گلآلود از بحری زمرد بگوید؟
چگونه به وصف ابرمردی بنشینیم که در بزرگیاش همین بس که آنچه از او نگفتهاند و نتوانند گفت طومارهاست و آنچه گفتهاند سطری است ناتمام.
و چگونه باید سربلند کنیم تا در میان عرش، ستیغ این کوه کتمان را به تماشا بنشینیم؟
پس به ذرهای مینگریم سرگردان که در امتداد نور خورشید غرق سفر دارد و ملتمسانه به او میگوییم:
اگر به او رسیدی، به اینجا بازگرد و برایمان از او بگو.
و او به ما مینگرد و آرام پاسخ میدهد:
آن را که خبر شد خبری باز نیامد...
از امام صادق (ع) نقل شده است:
«العارفُ شَخصُهُ مَعَ الخَلقِ وَ قَلبُهُ مَعَ اللهِ لَو سَها قَلبُهُ عَنِ اللهِ طَرفَةَ عَينٍ لَماتَ شَوقاً إِلَيهِ»¹
... الهی! برایمان گفتهاند: آنان که تو را شناختند تنها جسمشان در دنیا با مردم و قلبشان همیشه در نزد تو حاضر است و اگر لحظهای از تو چشم فرو بندند روحشان از شوق دیدارت در قالب جسم تاب نیاورد.
«وَ العارِفُ أَمینٌ وَدائِعِ اللهِ وَ کَنزُ أَسرارِهِ وَ مَعدِنُ نورِهِ»²
و گفتهاند: آنها که امین ودایع تو و مخزن اسرار و معدن انوارت شدهاند، آنقدر بر عبودیت که هدف و غایت خلقتشان بود پای فشردند تا به کنه و حقیقت آن دست یافتند و محبت تو در سراسر وجودشان رسوخ کرد تا آنجا که تو نیز آنان را به دوستی پذیرفتی و مصداق این کلام شریف امام صادق شدند که:
«فَلا مُؤنِسَ لَهُ سِوَى اللهِ وَ لا نُطقَ وَ لا إِشارَةَ وَ لا نَفَسَ إِلّا بِاللهِ وَ لِلهِ وَ مَعَ اللهِ وَ مِنَ اللهِ فَهُوَ فی رِیاضِ قُدسِهِ مُتَرَدِّدٌ»³
آری! سراسر وجودشان از تو لبریز شد و نطق و اشاره و نفسهایشان از تو، با تو و برای تو شد و در ریاض قدست منزل و مأوا گزیدند.
سایه یزدان بود بنده خدا
مرده این عالم و زنده خدا
کیف مدالظّل نقش اولیاست
کو دلیل نور خورشید خداست⁴
و اگر ما خواستیم از آنان بگوییم، تنها برای این بود که با شناخت آنها تو را نیز بشناسیم و حیات مردهمان را با نام و یاد آنها که در تو زنده و باقی شدند روح بخشیم چرا که:
در عشق زنده باید، کز مرده هیچ ناید
و این بار سخن از اوست،
از کوه سترگ توحید
عارف جامع
صاحب مقام تشرف
و از صلح کل
آیتالله سید میرزا علی قاضی (ره)
ولادت
سید علی قاضی حیاتش را مرهون و وامدار حسینبنعلی (ع) است. سالهاست که پدر و مادر او در آرزوی یک فرزند پسر هستند اما خدا خواسته آنها را برآورده نمیکند. باید امامالعاشقین حسین (ع) نگاهی از سر لطف بیفکند تا سید علی قاضی تا آخر عمر بداند که گوشه چشم کدام دلبر عیار او را از عدم به عرصه هستی کشانده است.
«پدر و مادر آقای قاضی فرزند پسر نداشتند، آنها به حرم سیدالشهدا (ع) مشرف شده، نذر کردند اگر دارای فرزند پسری شوند تکه پارچهای بر قبر حبیب بن مظاهر قرار دهند. بعد از آن خدا پسری به ایشان عنایت کرد که همان سیدعلی قاضی بود.»⁵
و امروز ۱۳ ذیالحجه سال ۱۲۸۵ هـ. ق است. صدای گریه کودک که بلند میشود، لبخند شادی بر لبان نزدیکان شکوفا میشود. او پا به این دنیا میگذارد تا به نور وجودش زمینیان آسمانی شوند و به نفس مسیحاییاش خاکیان، افلاکی! و این راز زمین است که باید در هر عصری گوهری از صدف آن بیرون آید تا از شرم نفسهای غافلان و دلهای بیخدا زمین از هم فروپاشد. وقتی او آمد، فرشتگان به پابوسش آمدند و عرش خدا خندید و در حلقه عارفان و سرمستان
همهمهای به پا شد:
بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب
آورد آتشی که نمیرد به هیچ آب
بنگر به خانه تن و بنگر به جان من
«همه مردم به پدر و مادرشان افتخار میکنند اما پدرش به او میگفت: پسرم مردم به اصل و نسب خود افتخار میکنند ولی من به تو افتخار میکنم و به این موضوع میبالم و شرف من تو هستی.»⁷
نسب
او از تبار پاک و شریفی است که نسل به نسل پاکی و طهارت را از امام حسن و امام حسین (ع) به او منتقل کردهاند. در این سلسله پربرکت که اکثر آنان اهل علم و تقوا و معرفتاند سید علی قاضی جایگاه ویژهای دارد. هرچند که این نسل به او افتخار میکند اما او نیز نسب شریف خود را همواره موهبت الهی میداند و به آن میبالد. وی نسب شریف خود را در آخر کتاب ارشاد مفید که آن را در جوانی تصحیح کرده اینگونه مرقوم کرده است:
«و از آنجا که علم به نسب عالیه از شجره انساب معصومین؛ جزء مهمترین اهداف علمی است و موضوعات برخی احکام شرعی از این طریق معلوم میشود، در حاشیه کتاب، این نسبت نورانی و درخشان مربوط به این شاخه حسنی - که درود و تحیات خدا بر او و خاندانش باد- را میآوریم:»
اقلّ الخلیفة السید علی بن المولى المیرزا حسین بن المیرزا احمد القاضی بن المیرزا رحیم القاضی بن المیرزا تقی القاضی بن المیرزا محمد القاضی بن المیرزا محمدعلی القاضی بن المیرزا صدرالدین محمد بن المیرزا یوسف نقیب الاشراف بن المیرزا صدرالدین محمد بن مجدالدین بن سید اسماعیل بن الامیر علی اکبر بن الامیر عبدالوهاب بن الامیر عبدالغفار بن سید عمادالدین امیر حاج بن فخرالدین حسن بن کمالالدین محمد بن سید حسن بن شهابالدین علی بن عمادالدین علی بن سید احمد بن سید عماد بن ابی الحسن علی بن ابی الحسن محمد بن ابی عبدالله احمد بن محمد الاصغر و یعرف بابن الخزاعیه بن ابی عبدالله احمد بن ابراهیم الطباطبا بن اسماعیل الدیباج بن ابراهیم بن الغمر بن الحسن المثنی بن الامام ابی محمد الحسن المجتبی بن الامام الهمام علی بن ابیطالب علیه و علیهم السلام و ام ابراهیم بن الحسن فاطمه بنت سیدالشهداء الحسین بن علی علیهم الصلوه و السلام رحم الله معشر الماضین و الحقنا بهم فی الصالحین.»⁸
والد گرامی
پدر ایشان سید حسین قاضی انسانی بزرگ و وارسته و از شاگردان برجسته آیتالله العظمی میرزا محمدحسن شیرازی بود و از ایشان اجازه اجتهاد داشت.⁹
درباره وی گفتهاند زمانی که قصد داشت سامرا را ترک کند و به زادگاه خویش تبریز بازگردد استادش میرزای شیرازی به وی فرمود: در شبانهروز یک ساعت را برای خودت بگذار. یک سال بعد وقتی چند نفر از تجار تبریز به سامرا مشرف میشوند و با آیتالله میرزا محمدحسن شیرازی ملاقات میکنند، ایشان احوال شاگرد خویش را جویا میشود و آنها میگویند:
«یک ساعتی که شما نصیحت فرمودهاید تمام اوقات ایشان را گرفته و او شبانهروز با خدای خود مراوده دارد.»¹⁰
آغاز تحصیلات
سید علی قاضی از همان ابتدای جوانی تحصیلات خود را نزد پدر بزرگوارش سید حسین قاضی و میرزا موسی تبریزی و میرزا محمدعلی قرچهداغی آغاز کرد. پدر به علم تفسیر علاقه و رغبت خاصی داشت، چنانکه خود میرزا علی تصریح میکند که تفسیر کشاف را نزد پدر خوانده است. وی همچنین ادبیات عربی و فارسی را پیش شاعر نامی و دانشمند معروف میرزا محمدتقی تبریزی، متخلص به نیر، که از ایشان اشعار بسیاری به عربی و فارسی نقل کردهاند، به اتمام رسانده است. سید علی در سال ۱۳۰۸ هـ.ق و در سن ۲۳ سالگی با آتشی از شوق و اشتیاق به زیارت امامالعارفین علی (ع) همراه با کاروانی که به نجف مشرف میشد به این شهر وارد شد و تا آخر عمر آنجا را موطن اصلی خویش قرار داد.
درجه اجتهاد
ایشان پس از اقامت در نجف اشرف، تحصیلات حوزوی خود را نزد اساتیدی چون فاضل شربیانی، شیخ محمدحسن مامقانی، شیخ فتحالله شریعت، آخوند خراسانی و ... ادامه داد و سرانجام کوششهای خستگیناپذیر او در راه کسب کمال و دانش در سن ۲۷ سالگی به ثمر نشست و این جوان بلندهمت به درجه اجتهاد رسید.¹¹
اساتید عرفان
سید علی قاضی از سن نوجوانی تحت تربیت والد گرامی، آقا سید حسین قاضی بود و جوهره حرکت و سلوک او از پدر بزرگوارش میباشد.
وی پس از آنکه به نجف اشرف مشرف شد، نزد آیتالله سیداحمد کربلایی به کسب مکارم اخلاقی و عرفانی پرداخت که او نیز از مبرزترین شاگردان ملاحسینقلی همدانی به شمار میآمد. درباره ملاحسینقلی همدانی حکایتهای شگفتآوری نقل شده که گویای عظمت، روح بلند و نفوذ معنوی ایشان میباشد. او با عشق و همت بینظیر، زمان زیادی از عمرش را در تربیت مستعدین عرفان و سلوک سپری کرد تا اینکه توانست سیصد نفر از اولیای الهی مانند شیخ محمد بهاری، سیداحمد کربلایی، میرزا جوادآقا ملکی تبریزی و ... را تربیت کند.¹² سلسله اساتید ملاحسینقلی همدانی به حاج سید علی شوشتری و سپس به شخصی به نام ملاقلی جولا میرسد.
شاگردان
آیتالله قاضی طی سه دوره، اخلاق و عرفان اسلامی را با کلام نافذ و عمل صالح خویش تدریس فرمود و در هر دوره شاگردانی پرورش داد که هر کدام آنها از بزرگان وادی عرفان و اخلاق محسوب میشوند. البته اینکه ایشان در حقیقت چه کسانی را تا اوج قله عرفان بالا کشیده و از شراب گوارای معرفت در کامشان ریخته، برای ما کاملاً و دقیقاً آشکار نیست و ما فقط به تعدادی از آنها که مبرز و شناختهشده هستند اشاره میکنیم: آیتالله شیخ محمدتقی آملی، آیتالله سید محمدحسین طباطبایی، آیتالله سید محمدحسن الهی طباطبایی، آیتالله محمدتقی بهجت قمی، آیتالله شیخ حسنعلی نجابت، آیتالله شیخ عباس قوچانی، آیتالله سید حسن مسقطی، حاج سیدهاشم حداد و ...
پیرا را بگزین که بیپیر این سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
گر نباشد سایه او بر تو گول
پس تو را سرگشته دارد بانگ غول¹³
ارتحال
سرانجام میرزا علی قاضی، پس از سالها تدریس معارف عرفانی و تربیت شاگردانی الهی در روز چهارشنبه ششم ماه ربیعالاول سال ۱۳۶۶ هـ.ق در نجف اشرف وفات کرد و در وادیالسلام نزد پدر خود دفن شد. مدت عمر شریف ایشان هشتاد سال و دو ماه و بیست و سه روز بود.
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سیر توحیدی و عطش وصال
نازنین من!
دل دردمند عاشق ز محبت تو خون شد
نه کشی به تیغ هجرت نه به وصل میرسانی
«سالها شد که بر من بینوا صبحی گذشت و شامی، از کوی آن دلبر باوفا نه قاصدی نه سلامی! نه نامهای نه پیامی! ندانم به این قالب بیروح صبر ایوب داده شده یا عمر نوح وعده شده! به بیداری انتظار میکشم خبری نمیشنوم، میخوابم اثری نمیبینم، هر طرف میدوم به جایی نمیرسم، از هر که میپرسم نشانی نمییابم. از آن طرف هم آتش نمرودی هجران آناً فآناً در ازدیاد!»¹⁴
و این احوال مردی است عظیم که چهل سال در طلب و عشق آرام و قرار و خواب و خوراک را از وی ربودهاست. بهسان پرندهای گرفتار قفس خود را به در و دیوار میکوبد تا راه نجات بیابد. ضمیر الهیاش او را به عالم قدس میخواند و او که قصد کوی جانان را در سر دارد، میخواهد به هر نحو شده از این خاکدان طبیعت به عالم نور و ملکوت پا گذارد. میداند که جانب عشق عزیز است و نباید بهراحتی از دستش بدهد، برای همین چهل سال است که مشغول مجاهده است. چهل سال است که آداب عبودیت میآموزد و هنوز معشوق به حضور خود راهش نداده است. بارها و بارها سر به آسمان بلند کرده، به درگاهش نالیده و از روزگار هجر گلهها سر داده است که:
تلختر از فرقت تو هیچ نیست
بیپناهت غیر بیچارهای نیست
چون تو ندهی راه، جان خود برده گیر
جان که بی تو زنده باشد مرده گیر¹⁵
به هر جا سر میکشد و از هر کس نشان از آن معشوق بینشان میجوید بلکه شاهد مقصود را بیابد. میگوید:
«نزد هر کس احتمال میدادم از او چیزی بفهمم مینشستم اگر مطلبی را میفهمیدم که خود خدا نعمت داده بود و اگر نمیفهمیدم دیگر به آن شخص مراجعه نمیکردم.»¹⁶
معشوق هر چقدر گرانبهاتر و ارزشمندتر باشد باید برایش بیپرواتر از جان گذشت و او سالهاست که روی نیاز به کوی دوست دارد و اشک خونبار بر چهره روان و جگر از سوز هجر گدازان! هر ناملایمی و هر ملامتی را به جان میخرد و استقامت را پیشه خود میکند و طوق بندگی را در گردنش مینهد چرا که باید به هر طریقی در دل دوست نفوذ کند و رضایت محبوب را جلب نماید.
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
آداب شرع
برای همین آنقدر خود را به ضوابط و آداب شرع و رعایت مستحبات و ترک مکروهات ملزم ساخته تا امری از محبوب فرو نماند و آنقدر بر آن اصرار میکند که به حسب طاقت بشری هیچ مستحبی از او فوت نمیشود تا آنجا که بعضی از مخالفان و معاندان میگویند:
«قاضی که اینقدر خود را مقید به آداب کرده شخصی ریایی و خودنماست.»¹⁷
عدهای دیگر نیز با وجود مخالفت با وی باز نمیتوانند تحسینش نکنند. یکی از آنها میگوید:
«من بسیار سفر کردهام، با بزرگان عالم اسلام محشور بودهام و از احوال بسیاری از آنان با مشاهده آگاهم اما حقیقتاً هیچکس را همانند قاضی تا بدین حد مقید به آداب شرع ندیدهام.»¹⁸
آری او باید به تمام معنا عبودیت را درک کند تا بتواند به آن نهایت و مقصد عظمی و به آن اسرار ربوبی پی ببرد که: «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة»¹⁹ و پیداست که هرچه انسان بندگی را خوبتر آموخته باشد به خدا نزدیکتر و خداشناستر است و همین معناست که از قاضی انسانی میسازد که نخواهد در خلاف رضایت محبوب قدمی بردارد! او آنقدر در رسیدن به آن مقصد عالی کوشش میکند که:
«آداب و سنن شرع هم رویهاش میشود و از حالت تکلف و سختی و حتی از حالت رویه بودن هم خارج میشود.»²⁰
میگوید:
«چون بیست سال تمام چشم را کنترل کرده بودم، چشمترس برای من آمده بود، چنانکه هر وقت میخواست نامحرمی وارد شود، از دو دقیقه قبل خودبهخود چشمهایم بسته میشد و خداوند به من منت گذاشته بود که چشمم بیاختیار روی هم میآمد و آن مشقت از من رفته بود.»²¹
ناز معشوق
او عظمت و رفعت آن عنقای مغرب، آن معشوق بینام و نشان را که در زمین و آسمان نمیگنجد درک میکند، محبوبی که در وصفش سیدالساجدین (ع) چنین میگوید:
«وَاسْتَعْلَى مُلْكُكَ عُلُوّاً سَقَطَتِ الْأَشْيَاءُ دُونَ بُلُوغِ أَمَدِهِ وَلَا يَبْلُغُ أَدْنَى مَا اسْتَأْثَرْتَ بِهِ مِنْ ذَلِكَ أَقْصَى نَعْتِ النَّاعِتِينَ. ضَلَّتْ فِيكَ الصِّفَاتُ وَتَفَسَّخَتْ دُونَكَ النُّعُوتُ وَحَارَتْ فِي كِبْرِيَائِكَ لَطَائِفُ الْأَوْهَامِ»²²
«خداوندا علو و بزرگی ملک تو به اندازهای است که اشیا هنوز به غایت آن نرسیده ساقط میشوند و بالاترین وصف وصفکنندگان به کمترین چیزی که برای خود برگزیدهای نمیرسد. صفات در تو گم است و نعت و تعریفها در برابر تو درمانده گشته و وهمهای لطیف در کبریایی تو حیراناند.»
و برای دست یافتن به این معشوق چهل سال استقامت و بیست سال کنترل چشم هنوز آنچنان نمینماید! جان باید به لب برسد تا جرعهای از جام وصال به جان رسد و همه اینها به خاطر این است که:
عشق چون وافی است وافی میخرد
در حریف بیوفا مینگرد محب صادق
پس ناامید نمیشود، میداند که طلب حقیقی جدا از مطلوب نیست که شنیده است:
«مَنْ تَقَرَّبَ إِلَيَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ ذِرَاعاً»²³
این قدمها باید برداشته شود و آن نزدیکی حاصل شود تا زمانی که پردهها کامل به کناری رود و وصال صورت گیرد و البته معلوم است که معشوق خود در همهجا پیشقدم و مشتاقتر است.
«او نیز اطمینان دارد که: باز نشدن در روحانیت و عالم معنا نه از ناحیه بیالتفاتی معشوق است بلکه اگر در بیموقع باز شود، صدای صد، خام از کار درآید!»²⁴ و شاید معشوق میخواهد از او کاملترینها را بسازد و برای همین دیر نقاب از چهره میکشاید. با این همه او گلهای ندارد که همه را وظیفه خویش میداند، تنها آنچه برای او سخت مینماید، صبر بر آتش فراق است.
آری!
ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
او تندیس عظمت و بزرگی است، کسی که چهل سال پشت در بماند، در بزند و جز خدا نخواهد. چرا که:
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
وصف عاشق صادق چنین است: «إِنَّ أَوَّلَ ما يَبْذُلُ العاشِقُ وَ الطّالِبُ الصّادِقُ هُوَ أُنْسُهُ وَ راحَتُهُ ثُمَّ ما يَمْلِكُهُ وَ ما يَتَعَلَّقُ بِهِ حَتّى عِرْضُهُ وَ اخْتِيارُهُ»²⁵
«اولین چیزی که عاشق و طالب صادق بذل میکند، انس و آرامش خود است و سپس آنچه را دارد و متعلق به اوست حتی آبرو و اختیار خود را بذل میکند.»
و قاضی عاشق صادق است، میگوید:
«چهل سال است دم از پروردگار عالم میزنم. چند مرتبه خواستند مرا بکشند، آیتالله سید ابوالحسن اصفهانی نگذاشت. خدا کمکم کرد! در این مدت نه خوابی دیدم، نه مکاشفهای، نه رفیقی، نه همدردی، چهل سال است که در را میکوبم و خبری نیست.»²⁶
کوه عبودیت و بندگی و سرسپردگی در مقابل معشوق! بزرگی که نه دل به کشف و کرامت خوش کند و نه از آزار مردمان و تنهایی بترسد بلکه تنها بخواهد رسم و رسوم بندگی را به جا آورد و بگوید:
ستم آن نیست که در بند کنی صیدی را
ستم آن است که از بند خود آزاد کنی
استقامت
بعدها آیتالله قاضی که چهل سال پشت در مانده و صادق بودن خود را در عشق و محبت به محبوب و معبود ازل ثابت کرده است، درس استقامت و صبوری را به شاگردانش نیز میآموزد و چنین میگوید:
«اگر به جستجوی آب زمین را کندی، نباید خسته و ناامید شوی، اگر وقتش باشد به آب میرسی، وگرنه ناامید نشو که بالاخره به آب میرسی و حتی آب برایت فوران میکند.»²⁷
او خود تجربه کرده و به دیگران نیز آموخته است که:
«مَنْزِلُ تَلْقِينِ الْحُجَجِ
مَنْزِلُ مَنْ كَانَ فَلَج»
هرکه آثار ربوبی را میخواهد و طالب خدا و امام زمان (عج) است، باید مثل آدم فلج باشد: فرودگاه شخص طالب فرودگاه شخص فلج است؛ یعنی، اگر جایی انداختندش دیگر تکان نخورد. اگر فکر خداییپرستی مختصری در سرت آمد صبر کن، عجله نکن، طلب خودت را با عزت نگهدار:
ولا تکن کمثل من
إن فتح الباب خرج
والزم و کن کمثل من إِنْ فُتِحَ الْبابُ وَلَج
اگر دری باز شد، تو بیشتر استقامت به خرج بده؛ بگو خدایا، افزونش کن! باید در عبودیت استقامت ورزید، یعنی صبور شد؛ اگر خواستند بکشندش، بگوید من از خدا دست برنمیدارم! اگر نان و آبش را قطع کردند استقامت کند و حتی اگر دنیا جمع شود و بگویند بیا صرفنظر کن بگوید صرفنظر نمیکنم.
ای پدر پند کم ده از عشقم
که نخواهد شد اهل این فرزند
پند آنان دهند خلق ای کاش
که ز عشق تو میدهندم پند»²⁸
آری، این استقامتهاست که از قاضی، قاضی میسازد و این روح بزرگ اوست که در مقابل تمام ستمها و آزارها صبوری میکند و به کم هم راضی نمیشود. او باید تا آن اوجها پرواز کند و به زرق و برقهای میان راه، یعنی به آثار و نشانههای معشوق دل خوش نکند، چرا که خود او را میخواهد! میگوید:
«هرچه بادا باد، در بحر جنون پا میزنم، امشب کشفی نصیبم شد، شد، نشد نشد، امشب خوابی دیدم دیدم، ندیدم ندیدم، من کشف نمیخواهم، تمام این مدت چهل سال آن هم برای زرق و برق و کشف و کرامتی چند؟ نه!
من معرفت خودش را میخواهم، من خودش را میخواهم.»²⁹
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را اجر میپرشان
اسم اعظم را استقامت بر وحدانیت خدای جلّ و علا میدانند و میگوید:
«اگر شخص در طلب استقامت پیدا کرد، اسم اعظم در روح او جا پیدا میکند و آن وقت لایق اسرار ربوبی میشود.»³⁰
و خود چون استقامت دارد سرانجام صدای فرشتگان را میشنود که:
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»³¹
«آنان که گفتند: پروردگار ما خدای یکتا است و بر این ایمان پایدار ماندند، فرشتگان بر آنها نازل شوند که دیگر هیچ ترس و حزن و اندوهی نداشته باشید و شما را به همان بهشتی که وعده دادند بشارت باد.»